جستجو

تماس با ما

جهت تماس با نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در امور دانشجویان ایرانی خارج از کشور از شماره تلفن های زیر استفاده نمایید :

 

021-66977001
021-66977002
021-66467700

درباره نهاد




براساس دستور رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت ا... خامنه‌اي مدظله‌العالي در تاريخ 1385/4/7 براي تحقق اهداف مقدس جمهوري اسلامي در حوزه دانشجويان و استادان ايراني خارج از كشور، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در اموردانشجويان ايراني خارج از كشور تشكيل شد.

هر چند قبل از اين رهبر معظم انقلاب اسلامي دو نفر از صاحبنظران را به عنوان نماينده خود در امور دانشجويان ايراني اروپا و آمريكا و امور دانشجويان ايراني آسيا و اقيانوسيه منصوب و سالهاي متمادي با دانشجويان از نزديك ارتباط داشته‌اند اما به دليل ضرورت سياستگذاري واحد، و پيگيري نظامند مسائل دانشجويان و بالا بودن حجم امور اجرايي اين مجموعه تشكيل شد كه برخي از اهداف آن به شرح ذيل مي‌باشد:

1-    توسعه و تعميق آگاهي‌ها و علائق اسلامي دانشجويان و تبيين ارزش‌هاي اسلامي.

2-    ايجاد و گسترش فضاي معنوي و اسلامي در بين دانشجويان و رشد فضائل اخلاقي.

3-    افزايش دانش و بينش سياسي در ميان دانشجويان.

4-    حمايت و هدايت فكري تشكلهاي اسلامي دانشجويي.

5-    پاسخ به شبهات و تقويت باورهاي ديني دانشجويان.

6-    فراهم نمودن زمينه‌هاي ارتباط علمي روحانيون با دانشجويان.

7-    افزايش تعلقات ملي و انقلابي دانشجويان.


اركان نهاد

عاليترين ركن نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در امور دانشجويان ايراني خارج از كشور شوراي سياستگذاري نهاد است كه مهمترين وظيفه آن تصويب سياستها و خط مشي‌هاي ستاد و نظارت بر حسن اجراي مصوبات شورا مي‌باشد و اعضاي آن عبارتند از:

1-    معاون ارتباطات بين‌الملل دفتر مقام معظم رهبري (رئيس شورا)

2-    نمايندگان ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني خارج از كشور

3-    رئيس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي

4-    رئيس نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاههاي كشور

5-    رئيس بنياد ملي نخبگان

6-   رئيس سازمان ملي جوانان

7-    دو نفر از شخصيت‌هاي برجسته و آشنا به مسائل دانشجويان خارج از كشور.

دومين و محوري‌ترين ركن نهاد، نمايندگان ولي فقيه هستند كه در حال حاضر حجت‌الاسلام والمسلمين دكتر اژه‌اي نماينده محترم ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني اروپا و حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي نظام‌زاده، نماينده محترم ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني آسيا و اقيانوسيه حضور دارند.

سومين ركن نهاد كه به عبارتي ركن تشكيلاتي، اجرايي نهاد مي باشد، دبيرخانه نمايندگي مقام معظم رهبري است، كه با هدايت نمايندگان مقام معظم رهبري وظيفه اجرايي كردن مصوبات شوراي سياستگزاري نهاد را بعهده دارد و توسط رئيس شورا منصوب مي‌شود. نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري داراي دو معاونت فرهنگي اجتماعي و پژوهشي اطلاع رساني است.


وظايف معاونت فرهنگي اجتماعي

1-    كمك به برگزاري همايش‌هاي فرهنگي و علمي

2-    اعزام سخنران براي جلسات و مناسبات

3-    اعزام مبلغ براي مناسبت‌هاي اسلامي و ملي.

4-    حمايت مادي و معنوي از فعاليت‌هاي تشكل‌ها و انجمن‌هاي علمي دانشجويي.

5-    شناسايي دانشجويان متدين و فعال فرهنگي و كمك به تحصيل آنان در خارج از كشور.

6-    تداوم ارتباط و حمايت از دانشجويان فارغ‌التحصيل جهت استفاده بهينه از تخصص آنان در كشور.

7-   ايجاد زمينه مشاركت دانشجويان در برنامه‌هاي فرهنگي، اجتماعي و سياسي سراسري دانشجويان از قبيل جشن‌هاي ازدواج دانشجويي، عمره دانشجويي، مسابقات قرآن و نهج‌البلاغه و ...

8-    زمينه سازي ارتباط دانشجويان جهان اسلام.

9-     برگزاري اردوهاي فرهنگي، سياسي و علمي براي دانشجويان و خانواده آنان.

10-   زمينه‌ سازي براي دانشجويان داراي انگيزه ديني براي انجام فعاليت‌هاي اسلامي

11-   ايجاد بسترهاي مناسب براي افزايش تعلقات ملي و انقلابي و روحيه خدمت به كشور.



وظايف معاونت پژوهشي و اطلاع رساني

1-    راه اندازي پايگاه اطلاع رساني ويژه دانشجويان ايراني خارج از كشور.

2-    راه اندازي نشريه ويژه دانشجويان خارج از كشور

3-    برگزاري همايش‌هاي تخصصي متناسب با نيازها با مشاركت دانشجويان.

4-    پاسخ به سوالات دانشجويان و ارايه مشاوره در زمينه‌هاي فرهنگي-سياسي- اعتقادي با استفاده از ابزارهاي مناسب از قبيل درج پاسخ در پايگاه اطلاع رساني با سيستم پاسخگويي آف/آن لاين، انتشار كتابچه‌هاي ويژه پرسش و پاسخ و ...

5-    انجام مطالعات استراتژيك، بنيادي، نياز سنجي و نگرش سنجي جامعه دانشجويي خارج از كشور

6-    انجام پژوهش‌هاي لازم و تامين محتوا براي فعاليت‌هاي تبليغي دانشجويان در خارج از كشور.

7-    شناسايي و تقدير و جذب دانشجويان نخبه خارج از كشور.

8-    بررسي اوضاع فرهنگي- اعتقادي و سياسي دانشجويان خارج از كشور.

9-    اطلاع رساني پيرامون پيشرفت‌هاي علمي كشور به دانشجويان خارج از كشور.

تاریخ شفاهی شکل‌گیری دوره متاخر سمپاد از زبان دکتر جواد اژه‌ای00 نظر

تاریخ شفاهی شکل‌گیری دوره متاخر سمپاد از زبان دکتر جواد اژه‌ای
(بخش اول) چون کمیسیون فرهنگی دولت در اتاق من تشکیل می‌شد و بخش اعظم اعضای کمیسیون فرهنگی، شامل وزیر آموزش و پرورش، رئیس صدا و سیما و خود آقای دکتر حبیبی و... در این کمیسیون بودند عملا ما هر 15 روز یک‌بار جلسه هیات امنای سمپاد را داشتیم. مشکلات بسیار زیاد بود. با این که نخست‌وزیر به اصطلاح چپ بود و مدیرکل‌ها هم چپ بودند، ولی در مخالفت سنگ تمام می‌گذاشتند...

 

تاریخ شفاهی شکل‌گیری دوره متاخر سمپاد از زبان دکتر جواد اژه‌ای

به جای یک زونکن، در سال دو تا بخشنامه می‌دادم


جواد اژه‌ای دکترای روانشناسی از دانشگاه وین و استاد تمام دانشگاه تهران است. در دهه شصت معاون فرهنگی اجتماعی نخست وزیر بود و بعدها به ریاست سازمان بهزیستی رسید. اکنون نماینده ولی فقیه در امور دانشجویان واساتید ایرانی خارج از کشور در اروپا است. دکتر اژه‌ای پایه‎گذار دوره متاخر سمپاد در سال 1366 بوده و در مصاحبه پیش‌رو تاریخ شفاهی شکل‌گیری (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان) و دبیرستان‌های آن را در سراسر کشور بازگو کرده است.


در مورد شکل‌گیری سمپاد یا همان سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان، ما در زمان جنگ بودیم، دولت تصمیم گرفته‌بود در صورت افزون شدن فشارها بعضی از وزارت‌خانه‌ها را تعطیل کند. کمک‌های مردمی به جنگ هم اثر روانیش هزار بار بیش‌تر از مقدارش بود.  شاید کل آن کمک‌ها به اندازه یک روز یا دو روز خرج جنگ هم نمی‌شد. در آن شرایط و در سال 1365 آقای نخست‌وزیر به من به عنوان معاون فرهنگی اجتماعی نخست‌وزیر پرونده‌ای را دادند که زمینه تاسیس چنین سازمانی را برای استعدادهای درخشان بررسی بکنید. من رئیس دانشکده روانشناسی علامه بودم به اتفاق رئیس دانشکده روانشناسی شهید بهشتی و رئیس دانشکده روانشناسی دانشگاه تهران و معاون وزارتخانه که آن موقع آقای خانی بودند، جلساتی را ترتیب دادیم. گفتند ما می‌خواهیم یک گزینش جدیدی برای این مراکز بکنیم. در زمان مهندس بازرگان، این سازمان در آموزش و پرورش ادغام شده بود. دو تا مدرسه فرزانگان و علامه حلی داشتیم که این هم در دفتر کودکان استثنائی آموزش و پرورش ادغام شده بود. از سال 57 تا 62 هم برای این دو مرکز گزینشی نشده بود و در سال 62 بعد از پنج سال برای این دو مرکز گزینش شده بود که فکر کنم آقای امیرخانی در این دوره گزینش‌ها انتخاب شده بود. دستور جلسه این بود که این کار را گسترش بدهیم و من هم بر کنکورش نظارت داشته باشم. بعد از برگزاری کنکور آزمایشی برای تهران آموزش و پرورش اعلام کرد که ما خودمان نفرات را انتخاب کرده‌ایم و من هم چون می‌دانستم این انتخاب غیرعلمی است، کنار کشیدم. تا سال 66 که آقای فریدپور آمدند به من مراجعه کردند به عنوان معاون فرهنگی اجتماعی نخست‌وزیر که ما یک نمایشگاهی در علامه حلی داریم شما بیایید بازدید کنید. من رفتم بازدید کردم و احساس کردم نمی‌توانیم جواب خدا را بدهیم اگر استعدادهای مشابهی داشته باشیم و شناسایی نشوند. آمدم و با آقای نخست‌وزیر مطرح کردم که من می‌خواهم با یک ساختار جدیدی این کار سازمان استعدادهای درخشان را دنبال کنم. ایشان هم به من ماموریت دادند که ابتدا هیئت امنا را به دولت پیشنهاد کنیم که این کار انجام شد. رئیس صدا و سیما، رئیس بنیاد مستضعفان، رئیس برنامه و بودجه، وزیر علوم، رئیس سازمان علمی پژوهشی، به علاوه سه نفر شخصیت حقیقی که آن موقع مرحوم آقای دکتر حبیبی، آقای دکتر سید احمد احمدی رئیس کنونی سمت و من بودیم. ما سازمان را احیا کردیم. هیئت امنا مدیر عامل را منصوب کرد که آقای جلالی مدیر کل امور استثنایی بود. گزینشی بر همین اساس انجام دادیم برای تهران، کرمان و همدان. برای هر کدام یک کلاس پسرانه و یک کلاس دخترانه راهنمایی انتخاب کردیم. سال اول با سختی‌های زیادی گذشت. چون کمیسیون فرهنگی دولت در اتاق من تشکیل می‌شد و بخش اعظم اعضای کمیسیون فرهنگی، شامل وزیر آموزش و پرورش، رئیس صدا و سیما و خود آقای دکتر حبیبی و... در این کمیسیون بودند عملا ما هر 15 روز یک‌بار جلسه هیات امنای سمپاد را داشتیم. مشکلات بسیار زیاد بود. با این که نخست‌وزیر به اصطلاح چپ بود و مدیرکل‌ها هم چپ بودند، ولی در مخالفت سنگ تمام می‌گذاشتند. حتی من یادم است مدیرکل همدان با این که فرزند‌ش هم در مدرسه ما قبول، تا خرداد 67 (سال بعد) حق‌التدریس این دوتا کلاس را نداده بود. که من رفتم آن‎جا یک چک کارمندی به مبلغ دومیلیون دادم که این‌جا به من گفتند این را اجرا می‌گذارند، چرا این کار را کردی؟ که ما سعی کردیم مبلغ را جور کنیم و یک مقدار از مازاد حج و از ارشاد گرفتیم.  حقوق یک سال علامه حلی و فرزانگان همدان را این‌جوری تامین کردیم. در همان سال 67 من به نخست‌وزیر گفتم به این شکل کار پیش نمی‌رود باید تکلیف این‌جا را مشخص کنیم چون پادرهواست. باید یک جایگاهی برای این کار در شورای عالی انقلاب فرهنگی بگذاریم. ایشان پرسیدند چه پیشنهادی داری؟ گفتم سه شیوه می‌توانیم داشته باشیم؛ 1- زیر نظر نخست‌وزیری و ریاست‌جمهوری باشد.2-  نظر آموزش و پرورش باشد یا 3- زیر نظر وزارت علوم باشد. ولی به نظر من بچه باید پیش مادرش باشد که آموزش و پرورش است. ایشان گفتند که برو با ریاست محترم جمهوری که آن‌موقع مقام معظم رهبری بودند، مشورت کن اگر نظر موافقی برای طرح موضوع داشتند من نامه‌اش را بنویسم، ولی اگر ایشان مخالفند من اقدامی نکنم.  روز 5شنبه بود، من صبح به دفتر رئیس‌جمهور رفتم، رئیس دفترشان گفتند تو همین‌جوری راه افتاده‌ای می‌خواهی وقت بگیری؟ گفتم شما به ایشان بگوئید اگر وقت ندادند من می‌روم برای یک وقت دیگری. که گفتند ایشان برای ساعت 11ونیم گفتند بیا. ما هم آن‌موقع مدارس‌مان تعطیل بود. یعنی در فرزانگان و علامه حلی به خاطر بمباران دانش‌آموزان پراکنده شد و به گمانم  اغلب در شمال بودند. یک جزوه  که کار یک دختر یازده ساله فرزانگان درباره وضعیت دختران عشایر. این را برداشتم آوردم و ظهر که دوباره برای ملاقات با رئیس‌جمهور آمدم، آقای میرمحمدی رئیس دفتر ایشان گفت که اوضاع قمر در عقرب است. گفت ملاقات‌ها به هم ریخته و تاخیرهایی بوده و در جنگ شلمچه هم سقوط کرده و اوضاع جنگ هم خوب نیست و... من منتظر نشستم تا نوبتم شد و وقتی به حضور ایشان رسیدم، توضیح دادم که من به ذهنم رسیده که کشش نظام آموزشی ما برای این که بچه‌های بااستعداد را از زیر دست و پا بیرون بکشد، الان کافی نیست. بنابراین یک تشکیلاتی درست بکنیم که یک گلچینی از این‌ها را در ایران از بقیه جدا کنیم و بتوانیم تاحدی بهتر از بقیه به این‌ها برسیم. جزوه‌ای هم که همراهم بود را درآوردم و به ایشان دادم و گفتم مثلا این را یک بچه یازده ساله نوشته ولی مثل یک پروژه کارشناسی است. میرمحمدی دید خیلی طول کشید و اذان را هم گفته بودند و آمد داخل و گفت: حاج‌آقا وقت نماز است. ایشان گفتند بیا ببین چه کار خوبی آقای اژه‌ای می‌خواهد بکند. به آقای میرمحمدی گفتند شما زنگ بزنید به آقای هاشمی گلپایگانی رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی و بگویید برای سه‌شنبه هفته بعد به آقای اژه‌ای وقت بدهند و این موضوع را در دستور جلسه بگذارند. ایشان البته فرمودند تو اگر این کار را به آموزش و پرورش ببری، آن‌ها اهمیت این کار را نمی‌فهمند. یعنی توان درک و آینده‌نگری لازم برای فهم این کار را ندارند. گفتم من نمی‎توانم بچه را از مادرش جدا کنم. اگر این‌ها به وزارت علوم بیایند فکر می‌کنند تافته جدابافته‌ای هستند و به نخست‌وزیری و ریاست‌جمهوری هم وابسته باشند مطلوب نیست. بنابراین اگر اجازه بفرمایید در همان آموزش و پرورش باشد و خداوند به من هم یک حوصله‌ای بدهد تا بتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. بعد از موافقت رئیس جمهور نامه جهت تصویب شورای‌عالی انقلاب فرهنگی روز جمعه- فردایش- نوشته و من شنبه تحویل دبیر شورا دادم البته نامه ضمیمه ‌اش درخواستی بود که وزیر آموزش و پرورش آن را به درخواست من به آقای نخست وزیر نوشته بود. روز سه‌شنبه شد. خدا رحمت کند آقای موسوی اردبیلی هم برای گرفتن مجوز دانشگاه مفید آمده بودند. من روز 5شنبه موافقت آقای رئیس جمهور را گرفتم و روز جمعه نامه درخواست نخست‌وزیر را برای رئیس‌جمهور گرفتم و روز شنبه تحویل آقای هاشمی گلپایگانی دادم و قرار شد روز سه‌شنبه دستور جلسه شورا باشد. آقای اکرمی خواست صحبت کند ولی رئیس جمهور با زیرکی گفتند موافقین لازم نیست صحبت کنند. چون نامه درخواست را وزیر نوشته بود ولی ته دلش راضی نبود. بعد آقای دکتر شریعت‌مداری به عنوان مخالف صحبت کردند. گفت می‌خواهید معدل 18 بگیرید و معدل 18  بیرون بدهید، این که کار تعلیم و تربیت نیست. رئیس جمهور فرمودند مشکل ما این است که معدل 18 تحویل می‌گیریم و معدل 14 بیرون می‌دهیم، اگر 18 بیرون بدهیم خودش کاری است. به هر حال تصویب شد. در تاریخ شورای عالی انقلاب فرهنگی شاید سابقه نداشته چنین سرعتی که من 5شنبه موافقت رئیس‌جمهور را گرفتم، جمعه نامه نخست‌وزیر را گرفتم شنبه دبیر شورا آن را در دستور جلسه قرار داد و سه‌شنبه طرح به تصویب رسید. در ابتدا چون نخست‌وزیر نماینده امام در بنیاد مستضعفان هم بود یک کمک‌هایی از بنیاد برای شهرهای فقیر می‌گرفتیم. همان سال در نه شهر مرکز زدیم در مشهد، اصفهان و... و کار شروع شد. تقریبا لحظه به لحظه این سال‌ها کار همراه با فشارهایی بود و ادعای این که این کار با عدالت‌خواهی و عدالت اسلامی سازگار نیست. این سال‌ها گذشت. ما نه مدیران کارکشته‌ای داشتیم و نه دبیران کار کشته. بنابراین سعی می‌کردم مدیرانی که آموزش و پرورش به من معرفی می‌کرد در یک سمینارهای یک روزه یا دو روزه آموزش کار با این بچه‌ها را به این‌ها بدهیم. خود این کسانی که در حال آموزش بودند از این تجربه شاد بودند و انگیزه داشتند و همین سبب شد که ما مدیران خوبی را تربیت کنیم به طوری که اکثر این مدیران در سمپاد بازنشسته شدند و حاضر نبودند جای دیگری بروند و معمولا این‌ها از مدیران شاخص شهرهای خودشان شده بودند. آن‌هایی هم که از سمپاد رفتند و مدرسه غیرانتفاعی زدند، موفق‌ترین مدارس غیرانتفاعی شهر خودشان را دارند. مثل اهواز یا تبریز و مشهد و... این‌ها بهترین مدارس را دارند. ما همین‌طور کار را توسعه می‌دادیم تا این که در دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی تجمیع صورت گرفت. این یک شوک سنگینی به ما وارد کرد. در کل سازمان‌هایی که در وزارت‌خانه‌ها باید تجمیع می‌شد اول سراغ آموزش و پرورش آمدند و ما را مشمول این کار کردند. کودکان استثنایی و نهضت سوادآموزی و سازمان استعدادهای درخشان را تجمیع کردند. باز در همان تجمیع هم من زرنگی کردم و واحد آموزشی را مبنای تصمیم‌گیری رئیس سازمان قرار دادم نه یک اداره کل را. چون ستاد مرکزی سمپاد کمترین نیرو را داشت. یعنی نیروهای من در ستاد مرکزی سمپاد یک چهارم  نیروهای سازمان کودکان استثنایی در مشهد بود. یعنی یک استان خراسان در ستاد مرکزیش چهار برابر ستاد مرکزی ما نیرو داشت که یک سازمان سراسری بودیم. چون من مدرسه را قطب کار می‎دانستم. ما برنامه‌ای داشتیم که مراکزی که زودتر تشکیل شده بودند و فارغ‌التحصیل بیرون داده بودند، همین فارغ‌التحصیلان به کمک مراکزی بیایند که هنوز فارغ‌التحصیل نداشتند. چون کادر آموزشی ما کشش لازم برای کار با تیزهوشان را نداشت. به خاطر همین در مسابقات مقدماتی المپیادی که در خوزستان و در خرم‌شهر بود ما از بچه‎ها خواهش کردیم که بروند و برای بچه‌های شهرهای مسیر دورره بگذارند. لذا آن‌ها قصد داشتند یک دوره کوتاه برای دانش‌آموزان سمپادی این شهر بگذارند. در آن تصادف وحشتناک اقای رضا صادقی از مشهد، المپیادی درجه اول که در علم و اخلاق سرآمد بود به شهادت رسید. همین خانم میرزاخانی مجروح شد، من خارج بودم از فرودگاه مستقیم به بیمارستان برای عیادت آمدم. بچه‌ها در آن حادثه خیلی آسیب دیدند و آقای صادقی اگر زنده بود الان از نوابغ ریاضی کشورمان بود. ما به تدریج که فارغ‌التحصیل می‌شدند، فارغ‌التحصیلان را به کار می‌گرفتیم. چون یک قانونی وجود داشت که این‌ها صلاحیت تدریس رسمی ندارند. به همین دلیل قانون را دور زدیم و به مدیران اعلام کردیم که شما 5شنبه‌ها را تعطیل کنید و کلاس نگذارید، ولی فوق برنامه بگذارید و از این بچه‌ها برای پیشرفت علمی دعوت به کار کنید. من وقتی به مشهد می‌آمدم می‌دیدم خیلی از بچه‌های تهران این‌جا هستند برای آموزش بچه‌های مشهد یا از تهران برای ساری، برای قائمشهر برای بابل برای نیشابور، بجنورد، تربت حیدریه، اسالم‌شهر، شهر ری و... می‌رفتند. تا این که خود این‌ها فارغ‌التحصیل بیرون دادند. بعدا یک مشکلی که پیدا کردیم این بود که بچه‌ها این کلاس‌ها را به کلاس دبیران خودشان ترجیح می‌دادند. این تضادی برای مدیریت مدارس بود.به‌هر حال آخر هفته‌ها شلوغ‌ترین روز مدارس شده بود. مدرسه شهید اژه‌ای در اصفهان بالای دانشگاه بود. دانشگاه آن موقع هنوز راه نداده بود که یک درب جدا بگذاریم، بچه‌ها از در دانشگاه وارد می‌شدند. من یک روز 5شنبه بود رفتم، مسوول نگهبانی گفت آقا این چیه شما درست کردید؟ از ظهر 4شنبه این‌جا مگس پر نمی‌زند، اما از صبح 5شنبه تا غروب جمعه از در و دیوار این‌جا بچه بالا می‌رود. چه کار کردید شما؟ گفتم مگر همین تولیدات به دانشگاه نمی‌آیند؟ بگذارید قدری پرورش یافته باشند.

در کنکورمان هیچ تبعیضی قائل نمی‌شدیم. هیچ توصیه‌ای قبول نمی‌کردیم، بچه وزیر بچه استاندار در کنار بچه لبوفروش و بچه ذرت‌فروش می‌نشست. سیاست ما یک سیاست ملی بود برای کشف استعداد و هیچ فرقی نمی‌کرد از کدام طبقه باشند. البته بیش‌تر بچه‌های ما از فرزندان معلمین و فرهنگیان بودند. ولی در میان‌شان طبقات بسیار فقیر که حتی هزینه تردد و هزینه لوازم‌التحریر را نیز نداشتند، کم نبودند. حتی گاهی می‌گفتند که ما برای مصاحبه که آمدیم، این پول اتوبوس برای ما سنگین بوده. منتها من بخشنامه کرده بودم که حق‌الثبت‌ها اول در این موارد پرداخت بشود و بعد برای تجهیز آزمایشگاه‌ها و فوق برنامه‌ها باشد. البته خود این فارغ‌التحصیلان جهت کار و کمک به دانش‌آموز وقتی می‎آمدند پولی نمی‌گرفتند. گاهی داوطلبانه از تهران به اسلامشهر می‌رفتند به چهاردانگه می‌رفتند و برای بچه‌ها دو روز سه روز برنامه می‌گذاشتند. کار از روی عشق بود و بنابراین یک شبکه‌ای از آدم‌های فرهیخته برای یک سازمانی و با یک ذهنیتی به اسم سمپادی در ورود به دانشگاه‌ها به وجود آمد. همدیگر را نمی‌شناختند ولی در همان اولین جلسه‌های کلاس در دانشگاه‌ هم‌دیگر را می‌شناختند. از کجا می‌شناختند؟ از این که توی دل استاد می‌رفتند. سراغ هم را می‌گرفتند، می‌پرسید تو از کجایی؟ می‌گفت من از فرزانگان دزفول، از سبزوار، از لار، از رفسنجان، از سیرجان و فقط هم از شهرهای بزرگ نبودند. یک نوع جرئت‌ورزی علمی به این‌ها داده شده بود که سریع با هم شبکه می‌شدند. این که یک بحث‌هایی مطرح می‌شود که این‌ها افسرده هستند، منزوی هستند، مشکلات روانی دارند، اصلا چنین چیزی نیست. من در کتابی که 32 پایان‌نامه کارشناسی ارشد و دکترا را در آن که زیر نظر اساتید متفاوتی با انگیزه‌های متفاوت صورت گرفته‌بود، نشان دادم که این‌طور نیست. پایان‌نامه‌های دکترایش هست و کسانی نوشته‌اند که با من هم هم‎فکر نبوده‌اند و چون صرفا پژوهش بوده، نتایج بسیار جالبی از آن‌ها استخراج شده است و این‌ها را من چاپ کرده‌ام با عنوان «بررسی وضعیت تیزهوشان در پژوهش‌های روان‌شناختی ایران» پس این ربطی به پژوهش‌های آلمان و آمریکا ندارد و بومی است. به طور کلی ما سعی می‌کردیم از یک نیروی جوان شاداب و پرانرژی و پرانگیزه با کمترین هزینه در مدارس‌مان استفاده کنیم. مدیر هم کاتالیزور بود نه فرمانده کل. مدیرانی که این گونه کاتالیزور بودند و کارشان آسان‌سازی و تسهیل روند آموزشی بود، مدارس‌شان بسیار موفق بود. یادم است در المپیادها قبل از این که مدارس ما بیایند، با این که المپیادها در کل ایران برگزار می‌شد، شهرستانی‌ها اصلا شانسی نداشتند. اما بعدا تا سال 87 نزدیک 27 مدال جهانی را اصفهان داشت، 25 مدال جهانی را مشهد داشت و حتی شهر ری که قدرت رقابت با بالاشهری‌های تهران را نداشت، مدال جهانیش به اندازه بهترین مدرسه غیرانتفاعی تهران بود. یکی از این‌ها که الان فرانسه است، هر کس را معرفی کند، بهش در دانشگاه‌های فرانسه پذیرش می‎دهند. این‌ها چنین رشدی داشتند و طبق شیوه‌های علمی و تجربی و بر اساس شرایط بومی سرزمین خودمان بود. من تمام اطلاعات غربی را در زمینه آموزش داشتم ولی این اطلاعات فقط در همان یکی دو سال اول ابزار کار من بود. بعد از آن تجربیات خودمان را اساس کار قرار دادیم و با همین تجربیات سازمان را سر و سامان دادیم. آموزش و پرورش سخت‌گیری‌های زیادی داشت. مثلا گاهی معدل‌های ما پایین بود و آموزش و پرورش می‌گفت باید معدل این‌قدر باشد تا ما برای مقدماتی المپیادها ثبت نام کنیم. در بعضی جاها مجبور شدیم دوتا معدل بدهیم، در بعضی جاها من موافقت نکردم. مدارس غیردولتی معدل معرفی به آموزش و پرورش را بالا می‎بردند ولی من دنبال این نبودم. به همین دلیل وقتی شما نتایج المپیاد را می‌بینید، طلای المپیاد کشوری ما معدلش 16ونیم است. ولی بقیه 19ونیم و بیشتر است. اما برای ما معدل بالا ملاک نبود. به همین دلیل هم وقتی مدیری براساس قالب‌های سنتی آموزش و پرورش، شاگرد اول مدرسه تعیین می‌کرد من اخطار می‌دادم که تکرار نکن و اگر تکرار می‌کرد برکنارش می‌کردم. چون ما معتقد بودیم هر کدام از این بچه‌ها در یک زمینه‌ای استعداد دارند بنابراین ما یک نیم‌رخ درسی به دانش‌آموز می‌دادیم. یعنی اگر در کارنامه ده یا 15 درس بود، یک میانگین ترسیم شده بود و می‌گفتیم تو در این درس بالای میانگین هستی و در این درس زیر میانگین هستی. پس دانش‌آموز ما احساس می‌کرد در یک درس جلوتر است و در درس دیگر عقب‎تر است. جایی که جلوتر بود سعی می‌کرد خودش را حفظ کند و جایی که عقب‌تر بود تلاش می‌کرد خودش را بالا بکشد. بنابراین ما صفر و یک نداشتیم. ما هیچ وقت تقدیر و تشویقی از شاگرد اول‌های مدارس‌مان نمی‌کردیم. چون این معدل‌های دوپینگی ده شاهی هم نمی‎ارزید. من در آخرین کنکوری که سال 87 برگزار کردم 196 هزار شرکت‌کننده داشتیم که 50 هزارتایشان معدل بیست داشتند. از این 50 هزارتا 40 هزارتایشان به مرحله دوم هم راه نیافتند. پس معلوم می‌شد معدل بیست این‌ها پفکی است و 50 درصد بقیه داوطلبانی که گزینش کردیم معدلشان کم‌تر از بیست بود.

شرایط ما جوری بود که سالی یک دوره آموزشی برای دبیران فیزیک، شیمی، ریاضی، تاریخ، جغرافیا می‌گذاشتیم و این‌ها با هم تبادل نظر می‎کردند و من هم دو ساعتی با این‌ها بحث می‌کردم. عده‌ای با صحبت من مخالف بودند و عده‌ای موافق بودند، روز دوم، عصر صحبت‌ها را جمع‌بندی می‌کردیم. این‌ها به اندازه یک دوره کاردانی در این دو روز کار یاد می‌گرفتند. علت این بود که تمرینشان را در آزمایشگاه یعنی همان مدرسه در طول یک سال انجام داده بودند، مصادیق در دستشان بود و می‌دانستند این مواردی که ما این‌جا مثال می‎زنیم عین همان تجربه‌ای است که خودشان داشتند. بنابراین برخوردشان و تعاملشان با ما صحیح و درست بود. تلاش می‌کردیم برای مدیران‌مان کارآفرینی فلج‌کننده نداشته باشیم. یعنی در شرایطی که ناحیه آموزش و پرورش در یک سال یک زونکن بخشنامه برای مدیران مدارس می‎فرستاد، من کل بخشنامه‌هایم  در سال دو تا بود. من یک با به وزیر آموزش و پرورش آقای مظفر یک زونکن نشان دادم و گفتم این بخشنامه‎هایی است که ناحیه شهر ری در شش ماه برای مدیر من فرستاده است. این مدیر من با این بخش‌ها آیا قدرت فکر کردن دارد؟ یا باید در جلسات شرکت کند، یا جواب نامه‌ها را بدهد یا بنشیند و ببیند چطور می‌تواند به این‌ها عمل کند. تازه خیلی از این دستورالعمل‌ها ناسخ و منسوخ یکدیگر هستند. مدیر نمی‌داند اگر به این بخشنامه عمل کند، باید بخشنامه قبلی را چه کارش بکند، تکلیف بخشنامه بعدی چه می‌شود؟ ولی من اصلا به عملگی و به کار گل مدیرانم اعتقاد نداشتم. مدیران من گاهی این تعبیر را داشتند که شما ما را توی استخر می‌اندازید و یک راهنمای شنا هم می‌اندازید و می‌گویید بگیر بخوان و یاد بگیر و از استخر بیرون بیا. البته این مقداری کم‌لطفی بود ولی واقعا من تلاش می‌کردم با تجربه‌های عینی بفهمم سیاست‌های مدیریتی ما چگونه باید باشد. به همین خاطر در شش ماه اول امر و نهی نمی‌کردم. در شش ماه دوم خودشان به همدیگر می‌گفتند که سعی کنید دستورالعمل‌های تهران را اجرایی کنید. چون این دستورالعمل‌ها حاصل کار مستقیم با دانش‌آموزان بود. من برای مدرسه موفق به یک مثلثی قائل هستم که یک ضلع این مثلث دانش‌آموز، یک ضلعش معلم و اگر شما بخواهید ضلع سومی بین این دو ترسیم کنید که کل این حجم را مثل یک ظرف دربربگیرد، آن ضلع سوم «محیط آموزشی» بود. ساختمان و کلاس و آزمایشگاه منظورم نیست؛ فضای آموزشی را می‌گویم. به همین خاطر خیلی از مدارسغیر انتفاعی با امکانات میلیاردی به این خاطر که معلم و دانش‌آموز با هم همدلی لازم را ندارند نمی‌توانند آن فضای آموزشی مطلوب را ایجاد کنند. حتی با بودن دسته جمعی معلمان یکی از مراکز ما و سهیم کردن آن‌ها از نظر مال در مرکز.

 

ادامه دارد...

 

 

 

مطالب مرتبط

پربازدیدترین

پیام بگذارید

نظرات ( 0 )