جستجو

تماس با ما

جهت تماس با نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در امور دانشجویان ایرانی خارج از کشور از شماره تلفن های زیر استفاده نمایید :

 

021-66977001
021-66977002
021-66467700

درباره نهاد




براساس دستور رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت ا... خامنه‌اي مدظله‌العالي در تاريخ 1385/4/7 براي تحقق اهداف مقدس جمهوري اسلامي در حوزه دانشجويان و استادان ايراني خارج از كشور، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در اموردانشجويان ايراني خارج از كشور تشكيل شد.

هر چند قبل از اين رهبر معظم انقلاب اسلامي دو نفر از صاحبنظران را به عنوان نماينده خود در امور دانشجويان ايراني اروپا و آمريكا و امور دانشجويان ايراني آسيا و اقيانوسيه منصوب و سالهاي متمادي با دانشجويان از نزديك ارتباط داشته‌اند اما به دليل ضرورت سياستگذاري واحد، و پيگيري نظامند مسائل دانشجويان و بالا بودن حجم امور اجرايي اين مجموعه تشكيل شد كه برخي از اهداف آن به شرح ذيل مي‌باشد:

1-    توسعه و تعميق آگاهي‌ها و علائق اسلامي دانشجويان و تبيين ارزش‌هاي اسلامي.

2-    ايجاد و گسترش فضاي معنوي و اسلامي در بين دانشجويان و رشد فضائل اخلاقي.

3-    افزايش دانش و بينش سياسي در ميان دانشجويان.

4-    حمايت و هدايت فكري تشكلهاي اسلامي دانشجويي.

5-    پاسخ به شبهات و تقويت باورهاي ديني دانشجويان.

6-    فراهم نمودن زمينه‌هاي ارتباط علمي روحانيون با دانشجويان.

7-    افزايش تعلقات ملي و انقلابي دانشجويان.


اركان نهاد

عاليترين ركن نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در امور دانشجويان ايراني خارج از كشور شوراي سياستگذاري نهاد است كه مهمترين وظيفه آن تصويب سياستها و خط مشي‌هاي ستاد و نظارت بر حسن اجراي مصوبات شورا مي‌باشد و اعضاي آن عبارتند از:

1-    معاون ارتباطات بين‌الملل دفتر مقام معظم رهبري (رئيس شورا)

2-    نمايندگان ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني خارج از كشور

3-    رئيس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي

4-    رئيس نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاههاي كشور

5-    رئيس بنياد ملي نخبگان

6-   رئيس سازمان ملي جوانان

7-    دو نفر از شخصيت‌هاي برجسته و آشنا به مسائل دانشجويان خارج از كشور.

دومين و محوري‌ترين ركن نهاد، نمايندگان ولي فقيه هستند كه در حال حاضر حجت‌الاسلام والمسلمين دكتر اژه‌اي نماينده محترم ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني اروپا و حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي نظام‌زاده، نماينده محترم ولي فقيه در امور دانشجويان ايراني آسيا و اقيانوسيه حضور دارند.

سومين ركن نهاد كه به عبارتي ركن تشكيلاتي، اجرايي نهاد مي باشد، دبيرخانه نمايندگي مقام معظم رهبري است، كه با هدايت نمايندگان مقام معظم رهبري وظيفه اجرايي كردن مصوبات شوراي سياستگزاري نهاد را بعهده دارد و توسط رئيس شورا منصوب مي‌شود. نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري داراي دو معاونت فرهنگي اجتماعي و پژوهشي اطلاع رساني است.


وظايف معاونت فرهنگي اجتماعي

1-    كمك به برگزاري همايش‌هاي فرهنگي و علمي

2-    اعزام سخنران براي جلسات و مناسبات

3-    اعزام مبلغ براي مناسبت‌هاي اسلامي و ملي.

4-    حمايت مادي و معنوي از فعاليت‌هاي تشكل‌ها و انجمن‌هاي علمي دانشجويي.

5-    شناسايي دانشجويان متدين و فعال فرهنگي و كمك به تحصيل آنان در خارج از كشور.

6-    تداوم ارتباط و حمايت از دانشجويان فارغ‌التحصيل جهت استفاده بهينه از تخصص آنان در كشور.

7-   ايجاد زمينه مشاركت دانشجويان در برنامه‌هاي فرهنگي، اجتماعي و سياسي سراسري دانشجويان از قبيل جشن‌هاي ازدواج دانشجويي، عمره دانشجويي، مسابقات قرآن و نهج‌البلاغه و ...

8-    زمينه سازي ارتباط دانشجويان جهان اسلام.

9-     برگزاري اردوهاي فرهنگي، سياسي و علمي براي دانشجويان و خانواده آنان.

10-   زمينه‌ سازي براي دانشجويان داراي انگيزه ديني براي انجام فعاليت‌هاي اسلامي

11-   ايجاد بسترهاي مناسب براي افزايش تعلقات ملي و انقلابي و روحيه خدمت به كشور.



وظايف معاونت پژوهشي و اطلاع رساني

1-    راه اندازي پايگاه اطلاع رساني ويژه دانشجويان ايراني خارج از كشور.

2-    راه اندازي نشريه ويژه دانشجويان خارج از كشور

3-    برگزاري همايش‌هاي تخصصي متناسب با نيازها با مشاركت دانشجويان.

4-    پاسخ به سوالات دانشجويان و ارايه مشاوره در زمينه‌هاي فرهنگي-سياسي- اعتقادي با استفاده از ابزارهاي مناسب از قبيل درج پاسخ در پايگاه اطلاع رساني با سيستم پاسخگويي آف/آن لاين، انتشار كتابچه‌هاي ويژه پرسش و پاسخ و ...

5-    انجام مطالعات استراتژيك، بنيادي، نياز سنجي و نگرش سنجي جامعه دانشجويي خارج از كشور

6-    انجام پژوهش‌هاي لازم و تامين محتوا براي فعاليت‌هاي تبليغي دانشجويان در خارج از كشور.

7-    شناسايي و تقدير و جذب دانشجويان نخبه خارج از كشور.

8-    بررسي اوضاع فرهنگي- اعتقادي و سياسي دانشجويان خارج از كشور.

9-    اطلاع رساني پيرامون پيشرفت‌هاي علمي كشور به دانشجويان خارج از كشور.

در ایران خوشحال‌تریم!00 نظر

در ایران خوشحال‌تریم!
چندی پیش بود که با همکاران تحریریه در سایت نهاد ایران تصمیم گرفتیم مشکلات و موانعی که دانشجویان ایرانی خارج از کشور دارند را بیشتر انعکاس دهیم. خبرنگاران ما هم سعی دارند گزارش‌هایی را به صورت گفت‌وگو با این عزیزان تهیه و در سایت قرار دهند. در همین رابطه در یکی از سایت‌ها یکی از استادان دانشگاه مطلبی نوشته بود که چرا به ایران برگشتم. علاوه بر آن‌که خود مطلب جالب بود, بسیاری از کامنت‌هایی که از سوی دانشجویان در این‌باره نوشته‌بودند برایمان جالب آمد به طوری که فکر کردیم خلاصه‌ای از این نظرات که به صورت کاملا دلی نوشته شده می‌تواند مبنای بررسی مسئولان برای بازگردان این عزیزان به ایران باشد. آن‌چه در پی می‌آید خلاصه‌ی این یادداشت‌هاست.

 

 

پای درد دل‌های دانشجویان و اساتید خارج از کشور

راستی کی گفته که رنگ آسمان فرق نمی‌کند؟ آسمان اروپا همیشه ابریست، اگر هم آبی باشه اصلا اون رنگ آبی ایرانو نداره!!!

چندی پیش بود که با همکاران تحریریه در سایت نهاد ایران  تصمیم گرفتیم مشکلات و موانعی که دانشجویان ایرانی خارج از کشور دارند را بیشتر انعکاس دهیم. خبرنگاران ما هم سعی دارند گزارش‌هایی را به صورت گفت‌وگو با این عزیزان تهیه و در سایت قرار دهند. در همین رابطه در یکی از سایت‌ها یکی از استادان دانشگاه مطلبی نوشته بود که چرا به ایران برگشتم. علاوه بر آن‌که خود مطلب جالب بود, بسیاری از کامنت‌هایی که از سوی دانشجویان در این‌باره نوشته‌بودند برایمان جالب آمد به طوری که فکر کردیم خلاصه‌ای از این نظرات که به صورت کاملا دلی نوشته شده می‌تواند مبنای بررسی مسئولان برای بازگردان این عزیزان به ایران باشد. آن‌چه در پی می‌آید خلاصه‌ی این یادداشت‌هاست.


من در این چند وقتی که آلمان هستم دقت کردم و دیدم اصلا نمی تونم مثل ایران متوجه تغییر زمان و فصل ها بشم (البته از سردی هوا که بگذریم). اونجا نزدیک بهار که می شد هوا داد می زد داره بهار میاد. به همین ترتیب بوی تابستون میومد، شهریور که می شد بوی مهر و مدرسه و پاییز میومد که وااااای، دیوانه کننده بود، و حتی بوی زمستونش هم قشنگ بود. اینجا فقط تغییر فصل رو از گرم شدن و سرد شدن و پوشش مردم می شه فهمید. نه حسی از عید هست، نه شور و نشاط مدرسه (از نوعی که ما داریم)، ماه رمضون و محرم هم که دیگه هیچی. (درسته که قطعا انتظار نداریم اونها برامون نوروز و عید فطر رو جشن بگیرن و محرم غذای نذری بهمون بدن، ولی یه مدت که می گذره از اینکه تو و ریشه های تو هیچ ربطی به اینجا نداره، از این اقلیت بودن، خسته می شی. نه اونها از نمادهای فرهنگی تو لذتی می برن نه تو از جشن ها و مراسم اونها مثل کارناوال های فوریه و مارچ، هالووین و کریسمس) راستی رمز این بوها و این حس های عجیب و غریب توی وطن ما چی بود؟ چرا تا اونجا بودیم اینها برامون اینقدر عادی بود و بهشون توجه نکردیم؟ من که فکر می کردم همه جای دنیا همین بوها رو داره و وقتی فهمیدم اینطور نیست خیلی توی ذوقم خورد.

حدود 7 سال هست که در کانادا زندگی می کنم. دکتری رو گرفتم و دارم برای کار آماده می شم… به شدت دارم به دوری از پدر و مادر مخصوصا تو سنی که به ما احتیاج دارن …آینده بچه هام که به زور فارسی حرف می زنن فکر می کنم…به اینکه اینجا تمام روز و شب آدم میشه رقابت و کار…عمر هم عین برق و باد می گذره…البته نه اینکه از رقابت فرار کنم ..الان دیگه همه جا حتی تو ایرانم به شدت رقابته ولی باز فرصت با خونواده و دوستان بودن بیشتر از اینجاست…آدم با آدم فرق می کنه…احساس می کنم تو ایران خوشحال ترم و نمی تونم تا ابد دور از ایران زندگی کنم… خیلی ها هم اینطوری فکر نمی کنن…از طرفی هم اوضاع کاری توی ایران خیلی خوب نیست…سر دوراهی موندم بدجوری…. فعلا تصمیم دارم یه مدت دیگه باشم و پولی پس انداز کنم تا بعد...

من دو ساله در نروژ زندگی می‌کنم. بله این کشور امن ترین کشور دنیا با طبیعت باور نکردنی است. زندگی با امکانات کامل اما در عین حال بسیار خسته کننده. حتی اگر سد رفتار سرد اروپایی ها رو بشکنی باز هم هیچ وقت نمیتونی اون طور در جمع دوستان لذت ببری که در ایران خوشحال بودین. مهم نیست چقدر تلاش می‌کنین که خودتون رو سازگار کنین در آخر میدونین که شما یکی از اونها نیستین و همیشه باید تظاهر به رفتار و گفتار دیگه ای کنین تا فرهنگ ها به هم نزدیک بشه. من خیلی خوشحالم که تجربه زندگی دو ساله در اروپا رو داشتم. این چیزی بود که همیشه می خواستم و اگه بدستش نمیاوردم همیشه توی ذهنم میموند اما بعد دو سال میتونم بگم این چیزی بود که میخواستم اما چیزی نیست که در واقع بهش احتیاج دارم . الان فقط میتونم بگم دلم برای خانواده و دوستانم تنگ شده. دلم برای انرژی زیاد و خنده های از ته دل ایرانی ها تنگ شده. اگر من اینجا خوشحال نیستم معنیش اینه که این چیزی نیست که من بهش نیاز دارم و باید راهم رو عوض کنم.

ده سال هست که خارج از ایرانم. چهار سال اول برای دو تا فوق در دو رشته متفاوت از هم (یکی کنترل دیجیتال و دیگری ام.بی.اِی) و شش سال بعد در امریکا با تجربه محدود به کار (در امریکا خودم درس نخوندم ولی برادرم که با من زندگی می‌کنه و کوچکتر هست در دانشگاه UMD مشغول به تحصیل هست). با افقی متفاوت به زندگی در غربت ادامه دادم و میدم دردی است مشترک برای هر و همه مهاجرینِ ایرانی لااقل. دوری از خانواده بالاخص پدر و مادر (هرچند مثلا من به شخصه بعد از اقامت و شهروندی در امریکا برای پدر و مادر تقاضای گرین کارت کردم و یک ماهی هست که هردوشون گرفتند و این رفت و آمد رو براشون بسیار راحت میکنه و سالی دوبار خواهند آمد اینجا و توی همه سالهایی که اینجا بودم من هر سال بلااستثنا رفتم ایران دیدنشون) و دوری از ریشه یا ریشه ها، معضل بزرگ کردن فرزندی ایرانی تبار در غربت (هرچند فوق العاده سخت هست ولی نشدنی نیست، همت عالی، انرژی مضاعف و انگیزه قوی احتیاج هست و من نمونه های بسیار موفقی دیدم هرچند اکثریت با همون سناریوی گسست از ایران و ایرانی همراه می شوند متاسفانه) و قس علی هذا…به نظر من کسانی که برای مهاجرت و به خصوص تحصیل اقدام می‌کنند باید بیشتر و بهتر و عمیقتر با خودشان فکر کنند و شرایط را سبک سنگین کنند و موقعیت منحصر به فرد خودشان را از  نظر زمانی و مکانی در نظر بگیرند و از سایر نظرات و مشورت ها هم در جهت کمک به تجزیه و تحلیل بهتر استفاده کنند. 

من با دوستانم که می‌گویند اگر اوضاع در ایران خوب شود٬ برمی‌گردند موافق نیستم. یعنی در واقع٬ هر وقت این را می‌شنوم حس آدمی را پیدا می‌کنم که دوست‌دخترش بهش می‌گوید برو و هروقت وضعت خوب شد و پولدار شدی بیا سراغ من. خوب شدن اوضاع یک کشور مفهوم خیلی کلی‌ای است که بر اساس آدم‌ها و خط‌کشی که در دست دارند٬ از کسی به کس دیگر می‌تواند متفاوت باشد. ضمن این‌که این خوب شدن یکهو از آسمان فرود نمی‌آید روی ملاج ما. فرایندی‌ست که به نظرم همه باید جزیی از آن باشیم. گیرم حالا شرایط جوری شده است که نمی‌گذارند یا نمی‌خواهند جزیی از آن شویم. ولی باز هم چاره‌اش رفتن و برنگشتن نیست. مشابه همان حرفی که اصغر فرهادی نمی‌دانم کجا درباره‌ی رفتن از ایران زده بود و گفته بود آدم بچه‌ی بیمار خود را در خانه رها نمی‌کند و برود٬ ولو این‌که بداند ماندنش هم دردی از او دوا نمی‌کند. فرمول “اگر ایران اوضاعش خوب شود٬ برمی‌گردم” نوعی عافیت‌طلبی درش هست که یعنی من حاضر نیستم هزینه‌های این بهتر شدن اوضاع را بپردازم. یعنی آن‌ها که مانده‌اند٬ زحمت بکشند و اوضاع را بهتر کنند. حالا هر وقت بهتر شد٬ من هم برمی‌گردم. داستان همان احمد‌آقای کلیدساز ا‌ست 

دوست داشتم من هم یه جایی حرف دلم و بزنم که شد اینجا.

چرا که نه!

چرا یه روزی برگردیم که کسی نباشه در رو با محبت باز کنه.

ما که روزی برمیگردیم چرا روزی که بهانه ای برای موندن نباشه!

همی به من میگن عادت میکنی!راست میگن .اماواژه اشتباه است !درستش اینه:فراموش میکنی!آره هر روز می گذره بیشتر می فهمم چی می گن .چاره اش آلزایمره! اون هم زودرسش وگرنه سالها عذابه!

یادمه بچه بودم رفته بودیم بدرقه یکی از فامیلها بیاد خارج,همین جوری که همه منتظر بودن و گرم صحبت من رفتم دور و بر یه دوری بزنم ,دیدم یه جا بحث هست در مورد یه جنازه که از خارج اورده بودند یادمه از آلمان اورده بودند”خدا رحمتش کنه”وارده جزییات نمی شم اما اون صحنه همیشه تو ذهنمه !

می شه ساعت ها در موردش بحث کرد اما تلخ بود و هست.

شاید من دیگه ته خط و گفتم اما چی!

روزایی که پیرزن و پیرمرد غروب بشینن کنج خونه و کسی نباشه ببردشون پارک یه هوایی بخورن”دکترا بخوره تو سرم!”

چه سخت تصور غروبایی که مادرت ساعت رو هی نگاه کنه تا تو اون سره دنیا بیدار بشی بهش زنگ بزنی!

سخته تصور این روزا رو از دست دادن!

فردا که هیچ کسی نبود و نوبت رفتن ما هم رسید چه فرقی داره ۶ تا دکترا داشته باشی یا ۶ تا خونه.

شاد که نباشی ؛تو دلت که غصه باشه؛از زندگیت لذت که نبری فرقی نداره دکترا باشی یا بیسواد خونت ۶۰ متر باشه استیجاری یا ۶۰۰۰ متر ویلایی لبه دریاچه ژنو.

سختش گذر روزای بی تکراره.اگه فرصتی هست هنوز دریاب

به گمان من بهترین کافی شاپ دنیا همون میز صندلی تو آشپزخونست کنار مادرو پدرو خواهروبرادرودوستان

همون چایی دمی با طعم بهارنارنج.

برنج ته دیگ گرفته مادرومادربزگی اگر هست هنوزبهترودلچسبتر از دست پخت بهترین سرآشپزهای دنیاست.

فارغ از قضاوت دیگران باید کاری کرد که سلولهای بدنت مملو بشن از شادی نه حساب بانکی یا کلکسیونه مدارک!

درک این موضوع برای ما که از کوه فاصله گرفتیم راحت تره چراکه تا زمانی که روی کوه هستیم عظمت کوه رو درک نمیکنیم.

خط بطلانی بکشیم به همه غروب های دلتنگی.مبادا باز دیر بشه.

یادمه شهرداره تهران یه بیلبورد زده بود شهر خوب شاختنی است نه یافتنی! حالا می فهمم.

خلاصه رفیق زندگی را دریاب گر فرصتی هست هنوز.


۱۸ سال است که در انگلستان زندگی می‌کنم و اینجا دانشگاه رفتم اما واقعا پیدا کردن کار بسیار سخت است خصوصا اینکه خارجی باشی(البته بنده ستیزن اینجا هم هستم) اما ناچارا به کار بسیار پایینتر از رشته و کار خودم تن دادم و حالا دارم متوجه میشوم که عمرم دارد میرود و غم و تنهایی تمام وجودم را گرفته. البته یک نکته را به مطالب شما اضافه کنم و آن اینکه خیلی از هموطنان ایرانی ما در خارج از کشور در دنیاهای متفاوتی بسر میبرند و متاسفانه درناک اینجاست که تا میفهمند ایرانی هستید سرشان را میچرخانند.من به شخصه داشتن یک شغل مناسب و زندگی در ایران را به زندگی کردن در اروپا ترجیح میدم چون تنهایی و دوری از خانواده و دوستان نابود کننده و به مرور زمان مغز شما در تنهایی کوچک میشود و این تجربه ۱۸ سال زندگیست در اینجا. من که تصمیمم را گرفته ام و حتما سال آینده به ایران برمیگردم. دوستان باور کنید خیلی ها در خارج از کشور آرزو دارند به ایران برگردند ولی هرکسی مشکلاتی دارد. البته اینها همه نظرات شخصی بنده است و لزوما همه ایرانیها مثل من فکر نمی‌کنند.


من و همسرم یک سال نیست که برای تحصیل به آلمان آمده ایم. اول که آمدیم قصدمان ماندن و تلاش به هر قیمتی برای گرفتن بلوکارت بود. اما کمی که گذشت تردید کردیم در ماندن. البته به خانواده هایمان که می گوییم می خواهیم برگردیم مخالفت می کنند چون در سالهایی که آنجا بودیم آنقدر از بی مهری ها و بی توجهی هایی که به ما شد از طرف دانشگاه ها و مسئولان اذبت شدند که حالا فکر می کنند ما با وارد شدن به سیستم دانشگاهی عادلانه و مدرن به خوشبختی واقعی رسیده ایم. بله اینجا مشکلاتی از جنس مشکلات ایران نیست. یعنی اگر زحمت بکشی بدون پارتی بازی می توانی به حقت برسی. اما در عوض مشکلات مهم دیگری سر راهت سبز می شود.

در مورد ایرانی هایی که سرشان را برمی گردانند کاملا با شما موافقم و در آلمان هم این را خیلی تجربه کردم. متاسفانه خیلی ها تنها راه دوام آوردن در یک سرزمین دور را فراموش کردن تمام ارزش های گذشته و حتی هویتشان می دانند.

مشکل فقط زبان انگلیسی بچه نیست… بچه ای که اونجا بزرگ شده خیلی از لحاظ عاطفی فرق داره با بچه ای که در ایران بزرگ شده و (حتی با بچه ای که در برخی کشورهای سنتی تر اروپایی مانند ایتالیا و اسپانیا بزرگ شده)… امیدوارم نچشید طعم اون بچه رو خصوصا اونیکه در یه خانواده به اصطلاح ایرانی ای باشه که سبک زندگیشون کاملا امریکایی شده باشه… یکیشون اومده بود ایران به مادربزرگ و خاله و عمه با پررویی به انگلیسی میگفت ازتون متنفرم… برای من عجیب نبود چون سالها در امریکا بودم و بارها شاهد بودم یک روز با همکلاسی امریکایی ام عین یه دوست صمیمی رابطه داشتیم و روز بعد جواب سلام نمیداد گوییکه اصلا همدیگر رو ندیدیم….اما برای اقوامی که همه عاطفه شون رو نثار این دختر میکردند خیلی عجیب بود…

من یک سال کانادا بودم برای دوره کارشناسی ارشد و اتفاقا الان ایران اومدم برای تعطیلات و تو این یک ماهی که اینجا هستم خیلی رو مسائل موندن و رفتن فک کردم. من تصمیمم قطعی هست که فعلا قرار نیست برگردم ایران. واقعا شرایط زندگی در کانادا خیلی خیلی متفاوت تر هست از ایران و برای من (با توجه به روحیات، تحصیلات و…و….) خیلی مناسب تر هست برای زندگی.

در مورد موندن تو جامعه آکادمیک یا نموندن باید بگم که این مورد خیلی ارتباطی به ایران یا خارج ایران نداره بلکه یه تصمیم جداگانه می طلبه. مثلا من خودم دوس دارم بعد دوره ی کارشناسی ارشد وارد صنعت بشم و صنعت رو تجربه کنم و بعد چند سال می تونم تصمیم درست بگیرم که آیا دکترا بخونم و وارد جامعه آکادمیک بشم یا تو صنعت بمونم. تو ایران هم این انتخاب وجود داره فقط با این تفاوت که صنعتی که وجود داره و شما ممکنه واردش بشید صنعتی ضعیف هست که عملا چیزی برای یاد دادن به شما نداره.

از نظر من تصمیم برای مهاجرت یک تصمیم کاملا شخصی هست و نمیشه از رو دست کسی تقلب کرد! باید خودت تصمیم بگیری!



من  چهار سال در امریکا بودم برای تحصیل … شهر دنور، ایالت کلرادو…. اول جوری از دوستام خداحافظی کردم که نگو… گفتم دیگه برنمیگردم…. شاید باورتون نشه یه ماه نگذشته بود که فهمیدم وطن یعنی چی… وطن با همه ایراداتش و با همه مشکلاتش نه وطن اوتوپیایی و صد در صد مدینه فاضله ای…. وقتی برگشتم همه چیز وطن برام قشنگ بود…. خیلی دیدم عوض شد… امیدوارم تجربه هام رو بعدا مفصل بنویسم


ما هم دقیقا همینطور خداحافظی کردیم از خانواده و دوستان. برای همین الان که بعد از چند ماه به خانواده می گوییم می خواهیم بعد از پایان دوره تحصیل به ایران برگردیم سعی می کنند ما را منصرف کنند. غافل از اینکه اقدام برای اقامت دایم و تابعیت هم چه بسا امکان پذیر نباشد. چون برای بلوکارت باید سالانه 448000 یورو درآمد داشته باشی. تازه این تلاش و این همه اذیت شدن اصلا چه فایده ای دارد؟ آن همه انرژی بگذاری برای کاری که بهترین نتیجه اش فقط و فقط نصیب نسل های آینده ات می شود و سهم تو تا آخر عمر غم و غصه و حسرت خواهد بود.

مهاجرت چیزی پر از درد سر و مشکل است. از عشق و حال هایی که خیلی ها می پندارند خبری نیست و خوش به حال کسانی که می توانند در ایران، در کنار خانواده و دوستان به موفقیت برسند. اما این ها در نهایت تصمیم هایی است که افراد مختلف بر اساس نظام ارزشی خود می گیرند و این نظام لزوما برای همه افراد یکی نیست. مهم این است که ما نظام ارزشی خود را بشناسیم و بعد آگاهانه بر اساس آن تصمیم گیری کنیم. زندگی در ایران و زندگی در مهاجرت هر دو خوبی ها و بدی های بسیاری دارند و اگر کسی بدون تجربه و از روی احساس ناپخته تصمیمی بگیرد (مهاجرت یا ماندن) دیری نمی گذرد که پشیمان خواهد شد.


زندگی در کشور دیگر به دور از خانواده سخت است ولی تجارب بسیار ارزنده ای را با خود به دنبال دارد همچنین اگر شما زندگی در یک کشور اروپایی و آمریکایی را انتخاب کنید هرگز به این معنی نیست که به خدمت رسانی به کشور خود پشت کرده اید و ملیت خود را فراموش می کنید بلکه شما می توانید همچنان یک ایرانی باقی بمانید.

اتفاقا من از برگشتن پشیمانم نه به دلیل اینکه اینجا برای من عزیز نیست بلکه می بینم متاسفانه همچنان که دوستان اشاره کردند بی عدالتی ها مانع از این می شود که بتوانم خدمت گذار خوبی برای کشورم و بشریت باشم. از طرفی ما باید فرهنگ و اخلاق ایرانی اسلامی خود را به سایر کشور ها نشر دهیم.

لذا از همه دوستان مقاومی که می توانند سختی ها را تحمل کنند و با استفاده از تسهیلات بیشتر این کشورها می توانند افتخاری برای کشور عزیزمان باشند دعوت می کنم تمام تلاش خود را برای کسب یک موقعیت علمی از یک دانشگاه معتبر بکار گیرند.

1. 5 ساله با همسرم و فرزندم کانادا زندگی میکنم. هر دو پزشک بودیم و برای یک زندگی بهتر به کانادا مهاجرت کردیم. با همسرم هم کار می کنیم البته کاری بسیار پایین تر از شغل خودمان تا زندگیمان بچرخد و هم درس میخوانیم. اینجا یک کشور سرمایه داری است. یعنی طوری همه چیز چیده شده که فقط خرج کنی. با هر هموطنی صحبت میکنم می نالد. چون از صبح جان میکند و سر ماه باید کردیت ها را پرداخت کند و همه زیر بار بدهی هستند. شاید باورتان نشود اگر درسی که اینجا خواندیم بخصوص همسرم در ایران خوانده بودیم بهترین رشته های تخصص قبول می شدیم. از کانادا برای خودمان آرمانهایی ساخته بودیم. اما متاسفانه سیستم پزشکی اینجا مافیایی است و البته ارتباطی به دولت کانادا ندارد. چون خصوصی است و نمیخواهند بازار اشباع شود در حالی که به گفته دولت کانادا 26 هزار پزشک کم دارند. اما اینقدر هر سال سخت می گیرند که به ندرت کسی از مهاجران قبول می شوند. جمعیت کانادا از 10 سال پیش تا بحال با وجود ورود سالی 500 هزار مهاجر روی 33-34 میلیون مانده و تنها علتش که برای خودشان هم چالش ایجاد کرده اینه که به مهاجران به ندرت شغل خوب می دهند و پاسپورت می گیرند و برمیگردند. یکی دو روزه که با همسرم داریم روی برگشتن فکر میکنیم. ما اگر توی ایران مطب خودمان بزنیم از نظر مالی و موقعیت اجتماعی خوبیم قبلن تنها به خاطر جو فرهنگی جامعه مهاجرت کردیم که اینجا هم به شکلی دیگر وجود دارد. به این نتیجه رسیدیم که کانادا مهاجران تحصیلکرده را می آورد تنها بخاطر فرزندانشان نه خودشان . از مهاجران تحصیلکرده بیشتر بعنوان راننده تاکسی – کافی شاپ و…. استفاده میشود. نهایتش بتوانی با سختی یک بیزینس کوجک برای خودت بزنی که اون هم نوی بخور و نمیر بدهد. باور کنید به ندرت مهاجری دیدم که راضی باشد و همه هم می گویند برگردیم مورد سرزنش خانواده و… قرا رمی گیریم و از ترس همین سرزنش برنمی گردند من که توی آرایشگاهی بعنوان مراقبت از پوست مشغول کارم و همسرم در درمانگاهی بعنوان منشی. باور کنید دیگر کم آوردیم اینی که می گویند احترام و…. همه دروغ است اگر شغل آنچنانی داشته باشی خانه و زندگی یه کم به شما توجه می شود و الا به خانواده های کم در آمد مهاجر اصلن توجهی ندارند. غربیان خودشان را آقا و خانم ماها می دانند . می دانم حیلی ها اعتراض می کنند میدانم برگردیم از نظر امنیت اجتماعی در مضیغه هستیم میدانم اینجا آب و هوای خوب دارد میدانم امنیت برای ما خانم ها زیاد است و به مشکلات ایران هم واقفم اما اگر قرار است تحقیر شویم بگذار در کشور خودمان تحقیر شویم نه توسط یک سوفور کانادایی و چشم آبی. همینجا هم اگر قوانین رعایت نکنیم مجازات های سنگینی در انتظارمان است مچبوریم قوانین را رعایت کنیم خب توی ایران هم یک سری قوانین حال چه عادلانه چه ناعادلانه وجود دارد رعایت کنیم زندگیمان را می کنیم. باور کنید ما دو تا پزشک که دانشگاه تهران درس خوانده ایم از هیچ سهمیه ای هم استفاده نکردیم نداشته ایم که بخواهیم استفاده کنیم. اینجا می گویند بروید مدرک جدید بگیرید. دوستمان دو سال وقت گذاشت زیر 40 هزار دلار بدهی دانشگاه رفت که مدرک کانادایی بگیره سه ماه هر جا روزمه فرستاد نپذیرفتنذ نهایت در یک استان سردسیر و دور از زن و فرزندانش مشغول کار شد و همین باعث افسرده شدن آنها شده. حرف طولانی شد امیدوارم هر چه زودتر بتوانیم برگردیم به کشورمان.موفق باشید.

1. زندگی برا پزشکا در خارج از کشور خیلی سخت تره.تا در رشته ی تخصص قبولشون کنن خیلی طول میکشه.من خودم پزشکم و دارم مراحل خیلی سختی رو میگذرونم و البته اصلا ناامید نیستم.اینده رو روشن میبینم.اما خیلی از دوستان پزشک هستن که چند سال در مناطق محروم کار میکنن تا پول جمع کنن و بیارن تو کشور خارجی بتونن یکی دو سالی با اون پول دوام بیارن تا این مدت تو تخصص پذیرفته شن.و اگه ذخیره پولشون تموم بشه و نتونن موفق بشن مجبور میشن برگردن.



1. به قول یه دوست قدیمی ، مهم اینه که آدم دلش خوش باشه ، جاش مهم نیست ؛ همون طوری که تفاوت زیادی بین شخصیت آدما ، انتخاباشون ، مکان هایی که دارن زندگی می کنن وچود داره نمیشه نسخه ای قطعی واسه این موضوع پیچید !!

اما یکی از موضوعاتی که منو اینور اذیت می کنه و نمیذاره بمونم اینه که با یه زبون دیگه ، خود خودت نیستی هیج وقت !!

2. سوال بزرگ اینه که زندگی چیه ؟!؟!؟! کاش آدمی میتوانست وطنش را با خود ببرد . خسته شدم از بس که زندگیمون تکرار تاریخه ….. قرار بود ماها فرق داشته باشیم ولی انگار تاریخ همیشه تکرار میشه ….. آدمی که از ایران تا حالا نرفته میتونه همه جوره نظر بده ….. ولی کسی که رفته همیشه باید با برزخ بین رفتن و موندن زندگی کنه … یه بار تجربه زندگی دانشجویی تو خارج کافیه برای اینکه برای همیشه عمرت این سوال تو ذهنت روشن بمونه که ایران یا خارج … جواب این سوال فقط یه سوال دیگه تو ذهن من میاره !!! حاضری کجا مریض بشی ایران یا خارج ؟



مهاجرت در کل یه پروسه کاملا شخصی است. من با اینکه کاملا غیر مذهبی هستم و اینجا عذاب می کشم اما به این دلایل برگشتم:

1) تحمل اینو نداشتم که خودم در آسایش اونور دنیا باشم و پدر پیر 85 ساله ام اینجا تنها باشه. شرایطش هم نبود که بتونم با خودم ببرمش. حتی اگه شرایط هم بود حاضر نبود آخر عمری ایران و ترک کنه. رودروایستی که نداریم وایبر و جی میل و … به چه درد خانواده می خوره وقتی که طرف حالش بد می شه و کسی نیست یه لیوان آب بده دستش.

2) فرض کنیم خوشبخت عالم شدم و ایران جنگ شد و بمب انداختن رو سر مردم. جدا من می تونم خوشبخت باشم وقتی هر لحظه استرس اینو دارم که نکنه پدرم یا تنها خواهرم یا بچه اش یا حتی دوست صمیمی ام ممکنه کشته بشن. شخصا ترجیح می دم اگه قراره اتفاق بدی بیفته در کنار عزیزانم حضور داشته باشم. ما خانواده متوسط به پایینی هستیم و توان مالی مهاجرت برای خانواده من نیست. من هم که رفتم به خاطر نمرات بالا بود که موفق به گرفتن بورس تحصیلی شدم و شهریه برام رایگان بود و پس انداز 8 سال کارم رو هم با خودم برده بودم که خرج هزینه های زندگی شد.

3) زمانی که ایران بودم فکر می کردم آرزویم استاد دانشگاه شدن و دکترا گرفتن است. ولی بعد ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد و نوشتن مقالات متعدد متوجه شدم اصلا تحمل کار آکادمیک رو ندارم و به قول معروف آدمش نیستم (خوش به حال کسایی که هستن). دوست دارم تو محیط کار واقعی با مردم و مشتری سرو کله بزنم تا اینکه پای کامپیوتر صبح تا شب پیپر بنویسم. و در اروپا شانس کار گیرآوردن تو رشته ما تو فیلد بیزینس برای یک خارجی تقریبا صفر است. بنابراین همه جهان سومی ها از روی اجبار دکترا می خونند. و من نمی خواستم از روی اجبار تحصیل کنم ضمنا خوندن دکترا تو رشته هایی به این مفیدی و پویایی رو حماقت محض می دونم.

4) با اینکه زبانم بسیار خوب بود و به قول دوست انگلیسی ام از تمام ایرانی هایی که می شناخت بهتر انگلیسی حرف می زدم با این حال نمی تونستم تصور کنم که قراره تا آخر عمر با بچه ام یا دیگران به این زبون صحبت کنم. به هر حال تو هر زبانی بسیاری از مفاهیم هست که به زبان خارجی قابل بیان نیست.

5) الان دقیقا 2 ساله که برگشتم اینجا مشکلات زیاده و گاهی فکر می کنم شاید اشتباه کردم و خودم و سرزنش می کنم. ولی روی هم رفته می بینم اینجا خوشحال تر از خارج هستم. روزهایی که غمگینم کافیه تا زنگ بزنم به دوستی و با هم بریم پارک و سینما و … و حالم خوب بشه. در حالی که تو خارج افسردگی ام عمیق تر شده بود. کلا تو ایران کوچکترین خبر خوش یا کورسوی امیدی باعث می شه که غمها فراموش بشه ولی خارج که بودم اینطور نبود…..اینجا احساس مفید بودن دارم اونجا احساس زائد بودن داشتم…

آدمهایی هم دیدم که موندن و خوشحال بودن. مثل دوستی که خانواده پولدارش و آورد پیش خودش. یا دوستی که پدر و مادرش جدا شده بودن و اینو از بچگی ول کرده بودن و تو ایران به قول خودش خانواده ای مطلقا نداشت و از ایران متنفر بود و خارج ازدواج کرد و راضی بود.


حدود ١٨ ساله از ایران دورم و در هلند زندگی میکنم، در این مدت هم هیچ وقت به ایران برنگشتم، چون نگرانی زیادی از بازگشت داشتم و حالا هم تا حدودی این نگرانی هست ولی با این وجود تصمیم خودمو گرفتم که برگردم و انشالله اگه خدا بخواد برمیگردم. در هلند دوره الکترونیک دیدم و در شرکتهای مختلف کار کردم و هنوز هم مشغول به کارم.

نگرانیهای من از برگشتن تا مدتی پیش نداشتن کار و قوانین کار، بیمه درست حسابی و خدمات اجتماعی و … بوده، به این زندگی خو گرفتم حتی، خیلی هم خو گرفتم و خیلی واضح میدونم که بازگشتم برای روح و افکارم مشکل‌ساز میشود، ولی با وجود این برمیگردم! چون نگرانیهای جدیدم از نگرانیهای قبلیم بیشتره.

اینارو میگم به عنوان تجربه برای دوستانی که چه در ایرانند و اونهایی که هنوز چند سالی هست که در خارج از ایران زندگی میکنند، نگرانیهای جدید من که خیلی برایم مهم است، اولا: فرهنگه! مثلا ازدواج و داشتن بچه است که اصلا نمیتونم تحمل کنم بچه ام با من هلندی حرف بزنه و حالات و رفتار هلندیهارو به خونه بیاره و با اون بزرگ بشه و من هم باهاش بزرگتر! و همچنین نداشتن همسر ایرانی با داشتن خصوصیات ایرانی (منظورم درست کردن قرمه سبزی و این حرفا نیست) که اینجا خیلی کمه یا نیست! دوما: دوری از پدر و مادر و برادر و خواهر … کلا وابستگان، اینقدر در اینجا از درون یاهو تا اسکایپ دیدمشون دیگه حالم از کامپیوتر و وبکم بهم میخوره. میدونم ارتباطات خانوادگی هم همچین تعریفی در ایران نداره و کسی مشتاق نیست هر هفته جلو چشش باشی ولی سه ماه یک بار هم پوست و بوشون و حرکاتشونو… کلا وجودشونو لمس کردن بخدا ارزش داره و یک نعمته که از دست دادنش اشتباه فاحشیه! تصور این که پدرم یا مادرم مریض بشه و من اینجا و اونها اونجا برام قابل تحمل نیست! آره قبلا میگفتم آمبولانس هست بیمارستان چند روزه خوب میشن دوباره برمیگردن خونه، ولی حالا چی؟ چه تضمینی هست که برگردند؟ حالا شاید کسی بپرسه، خوب اگه تو اینقدر خانواده و وطن دوستی چرا رفتی؟ جواب من اینه که من ١٧ سالم بود رفتم و الان ٣٥ سالمه، در اون سن پایین کم کسی هست که بتونه درست فکر کنه، اگر هم بکنه با همکاری دلسوزاش و پافشاریه اونها بوده برای ماندن. مساله اینه که من حالا در این موقعیت هستم و دچار شدم و به عزیزانی که هنوز در ١٨ سال قبل من زندگی میکنند بگم به امید مهاجرت هیچوقت از ایران نرید و اگه میروید فقط برای کسب نیازها و به نیت بازگشت برید! در اون مدت هم رفت و آمد قطع نکنید حتی اگه حالتون از دیدن بعضی چیزها بهم میخوره!

کوتاه هم از خودم میگم که بیشتر شخصیتمو بشناسید، بعد از دو سال دانشگاه (رشته الکترونیک) با مشکل شدید مالی برخوردم و مجبور شدم ابتدا به طرف کار برم سپس یک دوره فنی دو ساله الکترونیک دیدم و دوباره در شرکت دیگه و به همین ترتیب تا حالا که در یک شرکت خیلی معتبر دیگه الکترونیک کار میکنم با قرارداد دائم. حقوقم ماهانه حدود ٢٠٠٠ یورو که هزارش اجاره و برق و آبو اینترنت و .. بقیشم خورد و خوراک و بیمه ماشین و بنزین و مقداری پس‌انداز. شنبه و یکشنبه هم تعطیل مثل اکثر شرکتهای دیگه. چند تایی هم دوست ایرانی و غیر ایرانی دارم. خیلی هم کم تنها میشم و علاقه ای به تنهایی ندارم.

به هر حال من نمیدونم چه آینده ایی در ایران جلوی پامه، ولی تمام سعیمو میکنم زندگیمو بسازم و با سختیهاش بسازم و جلو برم! امیدوارم خدا کمکم کنه!

از دوستان هم دوباره ممنونم برای نوشتن نظرات تاثیر گذارشون!


من هم همین امسال برگشتم و یادمه که روز آخر که در دفتر حافظ منافع بودم برای تایید مدرک با چند شخص سالخورده که سی و اندی سال در امریکا بودن همصحبت شدم وبهشون گفتم که دارم برمیگردم. نکته جالب این بود که همشون توی این سن و سال پشیمون بودن از اینکه اوجا مونده بودن. البته این بدین معنا نیست که اونجا حتما بده صرفا تجربه من بود.

این مساله برگشتن به ایران خیلی پیچیده هست و من چند سالی که اونجا بودم با خیلی ها راجع بهش صحبت کردم و فهمیدم که نمیشه یک قاعده کلی براش تعریف کرد. این مساله ای هست که کاملا به شخص روحیاتش عقایدش و تمایلاتش بستگی داره.

من خودم نکته غیر قابل تحمل برام این بود که شما همیشه اونجا یک غریبه و مهاجر به حساب میای و حتی اگه بعد از ۴۰ سال زندگی در امریکا با یک امریکایی به صحبت بشینی اولین سوالش اینه «where are you from» و من اصلا این حس رو دوست نداشتم.

اما من به کسانی هم که میمونن حق میدم چون این مساله برای خیلی ها بی ارزشه. به هر حال منکر مشکلات ایران هم نمیشم. باز هم میگم این یک مساله کاملا شخصی هست و هیچ کس نمیتونه بقیه رو به خاطر انتخابشون محکوم کنه.

من معتقدم هر کس باید هرجا که خوشحاله زندگی کنه.

من هم توی ایران خوشحالم.

من همه دنیا رو با یک لحظه کنار پدر و مادر و برادرم بودن رو عوض نمیکنم و این رو همین تجربه زندگی در غربت به من فهموند.



من بعد از سه سال تحصیل و زندگی در استرالیا به ایران برگشتم. خیلی با این سوال چرا برگشتی و کجا بهتره مواجه میشم که جوابم به طور عمومی اینه که کفه ترازوی زندگی در ایران برای همه یکسان نیست. سرمایه اجتماعی و عاطفی ما در صورت مهاجرت از بین میره و گاهی سرمایه اقتصادی هم. دستاوردهای خارج باید با داشته های ایران مقایسه بشه که بشه به تصمیم رسید. در خارج هم آدم موفق و ناموفق داریم ولی فاصله شون کمتر از چیزیه که در ایران بودند. 

مهاجر موفق تا جایی که من دیدم کسیه که پشت سرش رو نگاه نمیکنه، ایران بهشت هم بشه برنمیگرده. اگر نمیتونیم این کار رو بکنیم، همیشه احساسات متزلزل خواهیم داشت. 

من اصطلاح عمله علم رو که با دوستان برای خودمون انتخاب کردیم خیلی دوست دارم و به نظرم گویاست. کار به عنوان محقق در دانشگاه رو عرض میکنم. ساعتها خوندن و نوشتن در مورد چیزی که ارضای روحی نمیکنه آدم رو و گاهی اصلا مفید نیست. حد اقل خیلی با تصورات من متفاوت بود.


آن چیزی که انسان توی فیلمها می بیند با آن چیزی که در جامعه غرب وجود دارد خیلی فرق دارد , جامعه غرب از لحاظ استانداردهای زندگی خیلی خوب است , همه چیز مدرن و شیک , مردم ساکت که توی زندگی افراد سرکشی نمی کنند اما درد غربت یک مشکل عمده ای است انسان دچار یک نوستالوژی می شود , روابط بین انسانها سرد است شاید بدلیل فرهنگ غربی است که برای مردم مشرق زمین قابل تحمل نیست , حتی جامعه ایرانی خارج از کشور خیلی سردتر می شوند با هموطنان دیگرشان , شاید احساس می کنند یک رقیب برایشان پیدا شده برای همین نسبت به یکدیگر حسادت میکنند – من در اروپا زندگی میکنم مشکلی خاصی هم ندارم اما همیشه به یاد دورانی هستم که در ایران بودم و گاهی اوقات می گویم بیخیال برگردم ایران , اما آیا برگشت من مشکل حال خواهد شد , کار و اشتغال چگونه پیدا کنم , آیا سطح زندگی در ایران با استانداردهای اروپا همگام است به عنوان مثال من باید بیام توی ایران ۲۰ میلیون بدم یک پراید بی کیفیت و قوطی با منت بخرم , اما در اروپا من با ۱۴۰۰ یورو یک بی ام و یا مرسدس دست دوم تمیز مدل ۷ یا ۸ سال پیش را میخرم با کیفیت تمام در حد یک خودروی نو.


بیست سال پیش از ایران خارج شدم و در حال حاضر در شهر مونیخ آلمان زندگی میکنم.

من زندگی آمریکارو تجربه نکردم اما در آلمان و اروپا، رفاه بیشتر و قابل توجه تری نسبت به آمریکا است، ولی با این اوصاف، فرقی به حال من یکی نمیکند. چون در اینجا «غربت» است که فشار بیشتر را برای بازگشت، به ما ایرانی ها وارد میکند. به نظر من، کنار خانواده زندگی کردن در ایران هم، نمیتواند دلیلی قوی برای بازگشت باشد، چون بهرحال همه رفتنی هستیم و روزی ما یا آنها دوباره دلتنگ میشویم. به باور من، ما همگی هم از نظر «معنوی» و هم «ژنتیکی» به آن خاک، حالا اسمش هر چی هست باشد، تعلق داریم، و این تعلق هم دو طرفه است، خاک هم به ما همان تعلق را دارد. نمیخوام زیاد سر این مساله چیزی بنویسم، ولی طبق مقایسه ای که خودم در این مدت نسبتا طولانی، بین ایران، آلمان و آمریکا کردم، اگر خدا بخواهد خانه بعدی من در ایران خواهد بود.

بله بله … در اینجا بیکاری خیلی کمتره (پنج درصد)، حقوق ها همیشه سر ماه در حسابه، بیمه درمانی عالی داره (البته وضعیت در آمریکا اینطور نیست و مساله بیمه درمانی در آنجا بسیار وخیم و خانمانسوز است)، حقوق انسانها «واقعا» رعایت میشود (جنس فروخته شده پس گرفته میشود هه هه هه … )، قوانین رانندگی عالی دارد، همه جا تمیز است، کسی در زندگی کسی سرک نمیکشد (اگر بکشد، برایش از نظر مادی خیلی گران تمام میشود، حتی چپ چپ نگاه کردن کسی هم همان حالت را دارد)، همسایه ها رعایت همسایه را میکنند، در صورت بیکاری، اجاره خانه و پول خورد و خوراک و البسه و بیمه و … پرداخت میشود (در آمریکا البته چنین چیزی وجود ندارد)، هزینه تحصیل در تمام مقاطع تا حد پروفوسوری هم مجانی است (این هم در آمریکا برعکس است و خیلی هم گران است)، در هفته به غیر از مواردی نادر، بیش از چهل ساعت کار وجود ندارد (در آمریکا شنیدم بیش از شصت ساعت هم باید کار کنند) … و موارد دیگر … ولی باز هم خاک وطن چیز دیگریست!!! راستی کی گفته که رنگ آسمان فرق نمیکند؟ آسمان اروپا همیشه ابریست، اگر هم آبی باشه اصلا اون رنگ آبی ایرانو نداره!!! هه هه هه

از دوستانی که به ایران برگشتند خیلی سوال کردم، یک سری از آنها برنمیگردند و یک سری هم تحمل اوضاع آنجا را ندارند و برمیگردند. من انشالله برمیگردم و امتحان میکنم ببینم چه اتفاقی خواهد افتاد. ولی در هر صورت میمانم!!! چون خواه نا خواه به آنجا تعلق دارم!!!



1. من و خانمم حدود یکسال پیش تصمیم به مهاجرت به خارج از کشور و درس خواندن در دانشگاه گرفتیم. در مرحله اول از دانشگاه شهر ریو که یکی از زیبا ترین و در عین حال نا امن ترین شهر های دنیاست و البته به دلیل توریستی بودن گران، پذیرش گرفتیم. بعد از چند ماه با توجه به شرایط تصمیم به برگشت گرفتیم که در همین حین موفق به گرفتن پذیرش از دانشگاه آمریکا شدیم. ولی به دلیلی مجور به برگشت به ایران شدیم. ببینید نگاه کلی من به جذب دانشجو توسط دانشگاه های خارج از کشور کاملا تغییر کرده و به نظر من این چیزی جز یک سیاست بسیار هوشمندانه در جهت استفاده از نیروی آماده ای که متغیر به سن متقاضیان بین 24 تا 33 سال توسط دولت دیگری برای این فرد هزینه شده است نیست. مگر حقوقی که دانشگاه در قبال کاری که دانشجو در طی 5 الی 6 سال کار و زحمت بسیار انجام میدهد چقدر هست؟شاید به اندازه یک چهارم شهریه ای که از یکی از دانشجویان که سر کلاسی که خود شما درس میدید نباشه. دانشجو مجبور به درس خواندن و کار کردن همراه با تحمل بسیاری از مشکلات که دانشگاه هیچ مسئولیت در قبال آنها نخواهد داشت می باشد. برخورد با دانشجو به هر نحوه که بخواهند حتی به عینه شاهد اشتباه دانشگاه در تخصیص کورس به دانشجو بودم ام که با سختی و مشقت بسیار گذرانده شده ولی بعد از آن دانشگاه حتی حق اعتراض به دانشجو رو هم نمیده. اگر همین تلاش و انرژی رو تو کشور خودمون حتی برای کارهای خیلی کوچک بزاریم مطمئنا بعد از 6 سال نتیجه خواهد داد. ببینید تنهایی همیشه و همجا مثل یه سایه دنبال آدم هست حتی اگر در بهترین شرایط در خارج از کشور باشی و هیچ وقت بهش عادت نمی کنی و من فکر میکنم چه دونسته و چه ندونسته بر روح و جسم تاثیر خواهد گذاشت. هیچ فردی نمی تونه این مسئله رو انکار کنه اگر با خودش رو راست باشه. وقتی برای یه مدت حتی کوتاه در یک کشور به غیر از کشور خودت زندگی می کنی یه چیزا خیلی کم ارزش برات رنگ و معنا پیدا میکنن و قدر داشته ها تو میدونی، شاید دیدن خانواده و فامیل تا قبل اینکه بری خارج از کشور برات خیلی عادی باشه ولی وقتی اونجایی خیلی فرق داره و نبودشون رو احساس می کنی. بسیاری از افراد متاسفانه شاید فریب اسم و ویترین کشور های خارجی رو بخوزن وگر نه همه جا مشکلات هست که شاید کمتر یا بیشتر باشه. نزديك چهار ماه است كه از تهران به تورنتو آمده ام. روزهاي اول با دهان باز تميزي و زيبايي و سرسبزي اينجا را تماشا مي كردم. خيلي زود اين چيزها عادي شدند.

الان فكر مي كنم نه ايران به آن بدي هست كه مي گريند و نه كانادا به آن خوبي.

مي خواهم برگردم. زندگي در اينجا هويت من را از من مي گيرد. دلم مي خواد در كوچه هاي تهران راه بروم. اينجا خوراكي ها مزه ندارند، آدم ها انگار روح ندارند. ظاهرا مهربان و مودبند ولي سرد و بي احساسند.

فكر مي كنم اگر اجازه بدهم فرزندم در اين زمهرير بي احساسي بزرگ شود، به او ظلم كرده‌ام.




 

 

 

مطالب مرتبط

پربازدیدترین

نظرات ( 0 )

نظر شما